تنهای تنها |
|
داداش راما دوست دارم خيلي زياد ,بي نهايت ,تاقيامت اين صبح,اين نسيم,اين سفره مهيا شده سبز,اين من و اين تو, همه شاهدند كه چگونه دست و دل به هم گره خوردند....... يكي شدندو يگانه تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد,آمدي و آمديم. اول فقط يك دل دل ساده بود . يك هواي نشستن و گفتن. يك بوي دلتنگ و سرشار از خواستن. يك هنوز با هم ساده. رفتيم و.... نشستيم و.... خوانديم و.... گريستيم .... چقدر شيرين بود و هست و خواهد بود اين لحظه هاي با هم بودن. بعد يك صدا شديم. هم آوازو هم بغض و هم گريه,..... هم نفس براي باز تا هميشه بودن. براي يك قدم زدن رفيقانه ,براي يك سلام نگفته ,براي يك خلوت دل خاص , براي يك دل سير گريه كردن... براي همسفر هميشه..........باران! باري اي ......,اكنون و اينجا,هواي هميشه ات را نمي خواهم .......نشاني خانه ات كجاست؟!! **** زندگي گل زرديست به نام (غم) فرياد بلندي است به نام (آه) آينه شكسته اي است به نام(دل) مرواريد طلايي است به نام (اشك) **** ((اينو بدون كه هيچ وقت از دستت نه ناراحت مي شم نه دلگير مي شم اينو بدون انقدر دوست دارم كه اگه گاهي بهت بگم از دستت ناراحتم فقط براي چند ثانيه ادامه داره و بعد فراموش مي كنم. اينو خودم مي دونم كه احساسم رو نسبت به تو برات معنا كردم و از گفتن كلمه دوست دارم ديگه هيچ ترسي ندارم. انقدر بهت مي گم دوست دارم كه بهت ثابت كنم چيزي جز دوست داشتن تو در ذهنم نيست.))
درضمن عزيزاني كه زحمت مي كشن و به اين وبلاك مي يان و اين پست رو مي خونن. اين رو بدونن كه من صاحب اين وبلاگ نيستم . من يك مهمان در اين وبلاگم . كه براي گفتن حرف دل كوچلوم به برادر مهربونم وبراي بيان كردن احساسم از صاحب اين وبلاگ اجازه گرفتم كه در اين وبلاگ چند صباحي مهمان باشم. هم از اين دوست عزيزم و از همه كساني كه مي يان و اين مطلب من رو مي خونن و نظر مي دن سپاس گذارم. خودم رو معرفي نمي كنم چون كسي در اين جمع گرم نيست كه من رو بشناسه فقط اينو مي گم كه من **خواهر كوچلوي راما هستم** داداشي دوست دارم 15 تا چون خودت مي دوني چرا فقط 15
*(يا علي است ذركر زبانم, يا حق مددي مولا)* نوشته شده توسط متین تاریخ چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 18:20 |+|
|