تنهای تنها |
|
دوست داشتم با تمام عشق و اميدي كه در آرامگاه دلم وجود داشت باورت كنم و چنان باشم كه تو مي خواهي . دوست داشتم شبي را تا صبح به تماشاي چشمانت بنشينم تا باورت كنم و باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودن را . دوست داشتم كه شبي را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده هاي دلم را برايت باز گو كنم تا شايد مرحمي بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم . دوست داشتم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتي مجنون ليلي اش را پرستش نكرده بود و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش حسادت كند . دوست داشتم تصويري از عشق و محبت بر صفحه خونين دلم رسم كنه كه حتي فرهاد تصويري به اين زيباي از شيرين نكشيده باشد . دوست داشتم در صدر عاشقان دنيا قرار گيرم . (( دوست داشتم.......... ولي افسوس ...........حال نيز .......... دوست دارم )) متين نوشته شده توسط متین تاریخ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 0:31 |+|
|